هرگاه بنده اي مرا مي خواند
آن چنان به سخنان او گوش مي دهم
كه انگار بنده و آفريده ای جز او ندارم
اما شگفتا
بنده ام همه را طوري مي خواند
كه انگار همه خداي اويند
جز من
صورتمو برگردوندم ديدم باباست و بعيدم نبود به جز اون کسي جرت نمي کرد به دنياي شخصيه من واد بشه
دلم مي خواست براش بخندم و بگم چيزي نيست
ولي فقط هموجوري که نگاش مي کردم گفتم سلام بابا کي اومدي
با اينکه مي دونستم خيلي وقته اومده خونه
مثله هميشه که به من لبخند ميزد گفت يه چند ساعتي ميشه
و بعد گفت داداشت که نيست تو هم تو اتاقت مراسم عزاداري گرفتي
حالا اگه گريه کون کم داري من بيام
چيزي نگفتم
و سرمو بالا کردم و چشام خورد توي چشاي بابا
احساس کردم داره با چشاي خاصش داره توي دلمو مي خونه
خجالت کشيدم سرمو پاين کردم
و بابا گفت تا اونجاي که من مي شناسمت
و ادامه نداد
داشتم مي مردم که بابا حرفشو تموم کنه
احساس جالبي داشتم
بابا از کنارم بلند شد و رفت که بره
و خودشم مي دونست به خودش رفتم و اونقدر مغرور هستم که حرف نزنم
وقتي درو بست
منطقم ازم فرسنگها فاصله گرفت
اشک توي چشام بازي مي کرد
ولي
چشامو ريز کردم و گفتم من تاقتم بالات و نزاشتم اشکم سرازير بشه
و پناه بردم به کتابام که هم دمه تنهاي هاي منن
و دگير با صداي نفسم
که خس خس مي کرد خودمو اروم کردم
دیشب ساعت هشت عینه دختر های منظم و حرف گوش کن لباسام رو تنم کردم
که دیگه اخرین شبی که می تونم پیشه مامان بزرگ باشم رو تجربه کنم
دلم می خواست پیاده برم ولی
داداش جون ابراز لطف نمودن و گفتند صبر کن خودم با ماشین می برمت
خب تو دلم ناراحت شدم
ولی به روش خندیدم و گفتم باشه هر چی تو بگی
خلاصه بماند تو راه با داداش چقدر حرف زدیم و از خودمون گفتیم
رسوندم لبه در
منم رفتم تو اول بساطه شام مادر بزرگ رو جور کردم
بعد داشتم مانتمو در میوردم
که صدای زنگ در به صدا در اومد
منو که انگار برق سه فاز گرفتم
گفتم کیه این موقعه شب اونم بی خبر
مامانی گفت حالا باز کن
بدونه اینکه اف اف رو بردارم در رو باز کردم
و عینه جت اون همه کتاب و کاغد و کاور و ...لباس وجمع کردم
در باز شد
دیدم علی پسر خالم اومد تو
یکمی یه که خوردم گگفتم این موقعه شب اینجا چیکار میکنه
که دیدم پشته سرش تازه عروسش اومد تو
اخه دوسه ماهه ازدواج کردن
سریع رفتم جلو کلی تارف تیکه پاره کردم
بعد براشون شربت و ..اوردم
بعد اومدم کناره تازه عروسه نشستم یکمی قربون صدش رفتم و ...
ماشاالله از بس فک زدم داشتم می مردم
اخه هر دوشون خجالتین
بعد یکمی با علی اقا هم صحبت شدم
از حاله خاله ازش پرسیدم
..و
نگاهه خاصی می کرد
ولی من سعی می کردم سرم پاین باشه
یادمه وقتی بچه بودم خیلی باهم بازی می کردیم
همیشه کارش این بود بچه که بودم یه جا گیرم بندازه و کلی باهام بازی کنه
حالا بعد اون همه وقت
زن گرفته زنشم چند سال از من بزرگتره
از اتفاق خیلی به هم میان
اره می گفتم چند ساعتی گذشت
مگه میرفتن
منم کلی درس کا رداشتم
ولی اونها انگار چرب زبونی های من روشون خیلی تاثیر گذاشته بود می خواستن کنارم بمون
که اخرش مامان بزرگ به دادم رسید و گفت من می خوام بخوابم بیا کمکم کن
اونهام دیگه قصد رفتن کردن
بلخره رفتن و من موندم با اون همه کار
حدودا نیمه شبم بود
و باید یه کتابه 432صفحه ای حتما تموم می کردم
و منم فقط260صفهشو خونده بودم
شروع کردم به خوندنو دیگه نفهمیدم
تا چشمام رو بالا کردم و دیدم
که ساعت 12شبه و اونقدر خستگی درم نفوز کرده بود که حتی حرکت دادن برگه کتاب برام سخت بود
هر چند دقیقه یه بارم گوشیم صدای از خودش ایجاد می کرد
که صدای تک دوستام بود
از جام نیم خیز شدم و باهالت ناله گفتم
اه خسته شدم همه دخترهای هم سن و ساله من راحت گرفتن خوابیدن
اون وقت من باید کتاب بخونم و فردا صبحم
ساعت هفت برم کلاس
اصلا به من چه
ولی فایده ای نداشت
بلخره کتاب رو نموم کردم و فقط دوسه ساعتی خوابیدم
ساعتم رو شیش کوک کرده بودم
وقتی زنگ زد
سرم رو از زیر پتو بیرون اورم و انچنان با نگام چپ به ساعته رفتم و گفتم مگه تو نمی فهمی منه بدبخت خوابم میادد
همون موقعه خندم گرفت
پاشدم
سریع لباس پوشیدم و اومدم چند دقیقه ای توی حیاط بین درخت ها گشتی زدم
یمی حالم بهتر شد
و با لبخند شیطنت باری از مامان بزرگ خداحافظ کردم
و گفتم دیگه من شب ها نمیام پیشت
اوم تا دستاش صورتمو گرفت و پیشونیم رو بوسید و گفت برو به سلامت
حندیدم و از جام بلند شدم
و زدم بیرون
در رو باز کرد و با صدای سرشار از شیطنت بلند گفتم
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
و دیگه رفتم سراغ کارام
فکر مي کردم ببينم واقعا اونجور که همه مي گن عوض شدم
واااي واقعا بعضي حرفا ناراحتم مي کنه
ولي من طاقتم ذاتا بالاست
ولي ته همه فکر کردن هام
به اين رسيدم که نه من عوض نشدم
من هنوزم همون دختر مثبت مثبت مثبتم
هومون که تا الان هيچ وقت مستقيم تو چشم کسي نگاه نمي کنه
همون که هنوزم تسبيحه عقيقش به جونش بسته
همون که اگه گريه يه بچه رو ببينه دلش مي لرزه
همون که همه مي گفت چه دله مهربوني داره
همون که وقتي قهر مي کردم باباش قلبش درد مي گرفت
همون که داداشش عشقشه
همون که.....
پس چرا مي گن عوض شده
لابد سکوت من و کم حرف شندنم باعث شده مردم به فکر برن
که چش شده
نه به خدا من چيزيم نيست
خوبه خوبه خوبم
مثل هموتون
....بگذريم
دلم براي بچه هاي هم رشته اي خودم تنگ شده
دلم براي زنگ هاي مباني هنر ها ي تجسمي که ماکت مي ساختيم و من براي بچه ها مي خوندم تنگ شده
دلم براي تاريکخونه و عکس چاپ کردنامون تنگ شده
دلم براي زنگه خوش نويسي که من همش خواب بودم تنگ شده
يا روزه ژوژمان که کلاس شده بود بازار شام همه توي سره خودشون مي زدن کار تحويل بدن تا استاده پاسشون کنه
حتي دلم براي کاترم که دستمو موقعه برش مقوا بريد تنگ شده
يادش بخير همين ديروز بود انگار بچه ها سطل کچ روي پالتوي نو و عزيز کرده من خالي کردن
يا اينکه به دوستم گفتم سوسک سياه و اونم نامردي نکرد تا مي تونست دنبالم کرد که اخر نزديک بود يه بلاي سرم بياد
يا اون روز که من رتيل انداختم توي ليوان اقاي سيديان
بيچاره چقدر ترسيد وقتي پاي رتيله رفت تو دهنش
يا اينکه با ايده من بچه ها جوهر قرمز ريختن روي شلوار اقاي سيديان
يا اينکه به بچه ها ياد دادم به خانم سمساريان بگن خانم سوسمار
عجب عالمي داشتيم
بدبخت استاد هاي ما چي کشيدن از دستمون
ولي من خيلي زرنگ بودم هميشه نقشه شيطنت رو مي کشيدم و مي دادم بچه ها اجراش کنن
و خودم هميشه بچه مظلومه بودم
................
حالام تابستونه و بايد بزنيم به اين در رو اون در که بلگه يکي يه گرافيسته جون و بي سابقه کار بخواد
که امکانش خيلي سخته
با اين حال اگه من اخم مي کنم
تو دلم هميشه اونقدر بگو بخنده که به دلم حسوديم ميشه
ولي نه کلا دختر خوبيم
با همه اين شيطونيام
توي شرت بندي سه رنگ اصلي
20نفر به من راي رنگ ابي دادن
خوصوصياته رنگه ابي اينه
ببينيد بهم مي خوره که اين همه ادم بهم راي ابي دادن
داراي شخصيتي ارام .تفکر بر انگيز.منطقي.خون سرد.لطيف.قابل اعتماد.پررمزوراز.و داراي تاثيري ارام بخش بر روي سيستمه عصبي
خب نظرتون چيه
خب افرين نظرتون رو تو دلتون نگه داريد
باريکلا
گاهی اوقات اونقدر دوروبرت شلوغ میشه که دیگه خیلی کس ها رو نمی بینی
گاهیم اونقدر احساس تنهای می کنی که حسابی بهم می ریزی
گاهی اوقاتم هست که خیلی ها به جای تو تصمیم می گیرن
و از تو می خوان که فقط لبخند بزنی
و سکوت کنی
جالبه
یه لحظه صبر کن دستم اذیت میشه
.........
خب داشتم می گفتم
نا خدا گاه یه شعری به ذهنم اومد
اگه خواستی بخون
به این زور وزر دنیا چو بی عقلان مشو غره
که این نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی
بله داشتم می گفتم
راستش خیلی وقت بود نبودم
نه حوصله گفتنه اینکه بگم کجا بودم و چیکار یم کردم و این ها رو ندارم
یادمه چند روزه پیش رفته بودم پیشه استاد زبانم
کلی با دکتر صحبت کردم که راضیش کنم چند روزی نیام کلاس
بلخره اجازه صادر نمودند که چند جلسه نباشم
دکتر می دونست من خیلی دوست دارم فرانسه یاد بگیرم
به خاطر همین یه موزیکه فرانسوی بهم داد تا یکم با فرانسه اشنای پیدا کنم
تو دلم خیلی تعجب کرده بودم
اخه اون دکتری که من می شناسم
که گاهی سلامم به کسی نمی کنه چه مهربون شده
خدا می دونه
شاید اون روز روزه خوبی براش بوده و این از شانسه من بود
اره می گفتم ظهر دیروز از کلاس ساعت 12ظهر اومدم خونه
دیدم به به مهمون داریم
یه دوستای مامان بود
مجبور شدم پیششون بشینم
اونم شروع کرد به حرف زدن
و گله از پسرش که رفته جمکران عاشقه یه دختر شده و یه سال از خانوادش مخفی کرده و الان می خواد باهاش ازدواج کنه
بیجاره مامانه با چه سوزه دلی داشت تو چشمای من نگاه می کرد و می گفت
منم تو دلم می گفتم
به خدا من دلم خونه و هزار تا مشکل دارم تو هم که دیگه اومدی برای من درد و دل می کنی
خب می خواسم بهش بگم تخسیر پسره خودته
که رفته مثلا جمکران
اون وقت دختره مردم و ...........
ولی نمی شد گفت که
خندیدم و از جام پاشدم و رفتم
............
دیگه نیم تونم بنویسم چون واقعا دستم درد می کنه
پس فعلا
البته شايد بتوني درک کني اخه براي همه ما ها بعضي روزها روزه خوبي نيست
من که ديشب نزديک بود از ناراحتي اون قلبه نصفه سالم وايسته
اونقدر ديشب صورتم خنده دار شده بود
اخه وقتي غصه مي خورم چهرم مثل بچه کوچولوها ميشه
و صدامم بد جوري خس خس مي کنه
اره ديگه همه اينها اثرات تنهاي و خستگي
اينجاست که بايد گفت
همه ادم ها چيزي را دارند براي غصه خوردن
من هم تو را ندارم براي غصه خوردن
...
ديشب افتاده بودم تو دنده لج
مي خواستم با همه دنيا لجبازي کنم
ولي کاري از دستم بر نميود براي لجبازي فقط کاري که کردم اين بود که قرصم رو نخوردم و شبم روي زمين خوابيدم که بدنم درد بگيره
...
به قران خسته شدم
خسته شدم
نمي دونم اگه امشب روبه راه بودم مي رم سر قبر سهراب سپهري
تا يکمي با هم حرف بزنيم
...
ديشب دلم مي خاست به اين دنياي مسخره فهش بدم
ولي بدبختي اينکه بلدم نيستم فهش بدم اخه کسي يادم نداده
هميشه شيفته ي سکوت و منطقه بابا بودم
و اون خنده هاي نازش که وقتي ناراحتم ارومم مي کرد
ولي اون که ديشب پيشم نبود
فقط خودم بودم و خودموو خداو...
...
ولي اون ذکري که ديشب بهم ياد دادي >سبحان الله>خيلي ارومم کرد
خلاصه ديشبم با همه حرفاش که به من زد تموم شد
ولي من هيچي به شب نگفتم
...
صبح زود دائي با يک نان سنگک تازه اومد اونجا
روي زمين خوابيده بودم و اصلا حاله بلند شدنم نداشتم
دائي اومد بالاي سرم
گفت چرا روي زمين خوابيدي نمي گي مريض مي شي
تو دلم بهش گفتم براي تو. چه فرقي مي کنه اصلا دوست داشتم بخوابم
ولي همه اين حرفا تو دلم ميومد و مي رفت
و نميشد به زبونش اورد
از جام بلند شدم و يه لبخند زدم و گفتم صبحت بخير دائي جون
خلاصه به هر بهونه اي بود رفتم تو حياط
دائي هم بعد چند دقيقه رفت
منم بد چند ساعت با يه لبخند زورکي از اونجا اومدم بيرون
ولي بر خلاف هر روز نه رفتم روزنامه بخرم
نه رفتم پيشه اون پيره مرده که يه قناري داره و فال مي فروشه
فقط يه راست با تاکسي رفتم خونه
بگذريم
....
حالا خنده دار اين بود که ديشب ياد محمد پارسا کوچولو افتاده بودم که مي گفتي
شب ها بايد ببريش دستشوي
....خب ديگه حرفامو جمع و جور مي کنم با يه بيت شعر که عاشقشم
زاهد از کوچه رندان به سلامت به گذر
تاخرابت نکند تهمت بد نامي چند
منم ديگه اروم اروم بايد حرفامو جمع و جور کنم
و اماده بشم
فقط خدا مي دونه که چقدر ناراحتم
ولي بازم از خودم خوشم مياد خوب ظاهر نگه مي دارم حتي مامانم نمي تونه بفهمه ناراحتم
.......
هفته ي ديگه بايد براي اعتکاف برم تا سه روز
جمعه هم بايد دنباله خانواده و خانواده خاله اينا برم مسافرت تا چند روز
هر چند که تمايلي ندارم ولي براي ظاهرم که شده بايد دنبالشون برم
ولي سه روزم دور بودن از همه چيز
و همه افکار عم اور و خستگي ها ومسئوليت ها و...خوبه
مي دوني خيلي از معنويات دور شدم
....
............
امسال اعتکافم رو با مرضيه مي رم خودمون دو تا
يادمه پارسال زياد حاجت نداشتم که ازت بخوام
ولي امسال يه ليست دعا و حاجت و ...رديف کردم
وقتي برگشم براتون تعريف مي کنم
فقط حلال کنيد
همتون رو دوست دارم
و سر فرصت از همتون حلاليت مي طلبم
فعلا خدا حافظ
اومد جلو وبااون صداي بچه گونش بهم گفت اسمت چيه
تو دلم بهش خنديدم
دوباره با اون چشاي بزرگه مشکيش پرسيد اسمت چيه
بهش گفتم اسم ندارم
انگار نفهميد معني حرفم يعني چي
پشتشو بهم کرد و د رحال رفتن بلند گفت
تو هم ...وبعد ادامه نداد
مي دونستم با اين کارش مي خواد جلب توجه کنه
بازم هيچي نگفتم
برگشت گفت پس چرا بهم خنديدي
و منم در جواب دوباره بهش لبخند زدم
و اون به قوله خودش براي هميشه رفت
بعد تو دلم بهش گفتم هنوز زوده که بفهمي معني لبخنده من گداي دوستي نبود
ولي من نميخواستم بگم چون فکر مکردممم زودههه
نرفتم از ايران براي ادامه تحصيل
ولي خوب
.................
بااین که خیل یازش نمی گذره
ولی هنوزم به یادتم
راستی هنوزم یادته وقتی حرف می زدی چقدر می خندیدم
یادته اون روز که سرما خورده بودی چقدر ناراحت بودم
اخ .اخ ....یادته وقتی من سرما خورده بودم و صدام گرفته بود چقد ربهم خندیدی
گفتی صدات مثل پسرهاشده که 18سالشونه
یادته مجبورم کردی ازت معذرت بخوام ولی اخرش من کوتاه نیومدم
یادته اخر اون دعوامون دوتای با هم خندیدیم
هیچ وقت التماس کردن ها یدوتایمون رو از هم یادم نمیره
اخه من با اون همه غرور تو هم که حالا فکر می کردی کنی کی هستی
ولی همیشه برای من کوتاه میومدی
یادته موقعه ساله نو من اولین نفری بودم که بهت تبریک گفت
یادته روز تولدم جوابتو ندادم
یادته وقتی با هم سر فلسفه بحث می کردیم اخرش من سکوت می کردم
یادته اخرین بار بهم چی گفتی
یادته من چه راحت دلتو شکستم
یادته وقتی قهمیدم می خوای برای ادامه تحصیل از ایران بری چیقدر ناراحت شدم
یادته اون روزی که اخرش گریمو در اوردی
یادته ................می دونم که یادته
می دونم که با یه زنگ همه چیز تموم میشه
ولی دیگه نمی خوام خودمو درگیرت کنم
چون برام مهمی اینو می گم
چون به خاطرت گریه کردم اینو می گم
چون بهت دلبستم اینو می گم
چون خدای دوست دارم اینو می گم
چون .....................
نمی خوام بیشتر از این به خودم وابستت کنم
ولی نمی خوام از من با ابهام جدا شی
من اگه همیشه سکوت می کردم برای این بود که نمی خواستم به خودم وابستت کنم
من وابسته شدم
ولی به اون همه .......می ارزیدپاشم خوردم و تاوان های بزرگی هم دادم
ولی به خاطر تو
ولی تو نباید درگیر بشی
نمی دونم بگم ...یا نه
اخه من تو این فضای مجازی یه قانون طرح کردم به اسم اینکه نباید هیچ کس را دوست داشت
پس طبق اخرین حرفم
وقتی خواستم برای همیشه باهات خداحافظی کنم
بهت همه چیز رو می گم
حتی................
اخه تا حالا بهت نگفته ام
نمی دونم شاید فردا شاید پس فردا ولی می دونم خیلی زود
ولی چه قشنگ دوست داشتم
توصیه مدیر گوگل .رایانه خود را خاموش کنید
ایسنا.رئیس محبوب ترین موتور جستو جو ی جهان فارغ التحصیلان دانشگاه را به فاصله گرفتن از دنیای مجازی و ارتباطات انسانی بیشتر فرا خواند.اریک اشمیت مدیر اجرای گوگل که در مراسم جشن پایان تحصیل فارغ التحصیلان دانشگاه پنسیلوانیا سخن می گفت خطاب به شش هزار فارغ التحصیل این دانشگاه گفت ان ها باید برای مدتی با زندگی انالوگ دریابند چه چیزی برای انها مفید تر است وی در بخشی از صحبت های خود اظهار داشت رایانه خود را خاموش کنید شما در حقیقت باد تلفن خود را خاموش کنید و تمامی افرادی که در اطراف شما قرار دارند را دریابید هیچ چیز جای گرفتن دست نو ه تان را به هنگامی که نخستین قدمهایش را بر می دارد را نمی گیرد
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد چرا زنان به آساني گريه مي کنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم موجود بخصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده ام که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي ريزد. خدا گفت: مي بيني پسرم. زيبايي يک زن در لباسهايي که مي پوشد نيست. درظاهر او نيست و در شيوه موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و در قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.



